برای تولید کار، نیازی را مشخص کرده و آنرا برآورده کنید! (مورد کاهش صدمات زلزله)
در مکالماتی که بعد از دو مقاله گذشته (در مورد زلزله و مسئولیت کاهش صدمات آن) تقدیم کرده بودم، یکی از خونندگان عزیز تکنه مهمی را که من سعی کردم برسانم ("تولید علم و تولید اشتغال") به اختصار و روشنی بیان کرده و تائید نمودند - سپاسگزارم.
اجازه بدید که این مفهوم مهم را گسترش داده و بیاد بیآوریم که در دنیای اقتصاد مدرن امروز این دو پدیده "تولید علم و تولید اشتغال" در خطوط موازی با یکدیگر حرکت میکنند. پس چطور میتوانیم قشرهای مختلف تحصیلکرده و حرفه ای خودمان را قانع کنیم که با نگاهی به این نقشه ایران متوجه بازار تقاضای عظیمی که در ایران برای آموزش و مهندسی در مسائل مربوط به زلزله وجود دارد بشوند؟ بر اساس این نقشهُ در گیر بودن با زلزله برای ما ایرانیان یک مسئله حتمی است. سوال اینجاست که چطور میتوانیم در عرض بنج سال آینده از این موقعیت استفاده کرده و با تولید خبرگان داخلی جوابگوی موفق نیازهای محلی به کاهش صدمات زلزله باشیم و برای خود تولید اشتغال و درآمد کنیم؟

مسئله اینجاست که بدلیل از بین نرفتن مشکل زلزله، اگر افراد علاقمند داخلی در قشرهای مختلف تحصیلکرده و حرفه ای (کارشناس، عالم و پژوهشگر، دانشجویان، سرمایه داران و مهندسین و معماران و صنعتگران هر شهر یا منطقه) از این موقعیت خداداد برای تولید علم و اشتغال استفاده نکنند، در یک مقطعی از زمان این نیاز توسط واردات برآورده خواهد شد - و احتمالا بصورت کپی کج و کوله ای از اصل. این حقیقت را ما در گذشته بارها تجربه کرده ایم. مثلا، خوانندگان سالمندی مثل من بخاطر میآورند که چطور در دهه بین ۱۳۴۰-۱۳۵۰ حدود چهل هزار مشاور، کارشناس، استاد، مهندس و کنتراتچی و کارگر ماهر آمریکائی (و شاید صدها کارشناس و کنتراتچی دیگر اروپائی) به ایران وارد کرده بودند، و آنها هزاران شغل خوب با حقوقهای عالی و پردرآمد ما (باضافه دیگر امتیازات اجتماعی و غیره) را برای سالها در دست داشتند . این وارد شدگان نه تنها شغلها و درآمدهای خوب در را ایران اشغال کردند، بلکه به این ترتیب هزاران موقعیتهای طلائی روزانه برای تحقیق، پژوهش، یاد گرفتن و خود-مدیریت نیز از ایرانیان سلب شد.
همانطوری که خودتان میدانید، مقداری از آن واردات مهارت و مشاوره به ایران بدلیل مسائل و روابطی بود که در آن دولت و دربار وجود داشت، اگر چه میادله کارشناس و مشاور در تمام جهان همیشه در جریان بوده است. ولی مهم قرارداد و زمینه کارئی است که بر اساس آن این ردوبدلها، کمکها و واردات انجام میشوند. برای مقایسه کشوری مثل هند رای در نظر بگیرید که در همان مقطع زمانی با کمبودها و مشکلاتی بسیار شبهه ایران (و در عین حال در ابعادی بسیار بزرگتر) بصورتی کاملا متفاوت و بنفع مردم و آینده خود مهارت و مشاوره و غیره وارد کرد. همونطور که در مقاله ربط ما چیست؟ سهم ما چیست؟ 4# فصل چهارم، داستان سوم در باره هند گفته شد، رهبران هندی در "برنامه های پنج ساله رشد" خود سیاست محدود کردن سرمایه گذاری مستقیم خارجیان به ۴۰% را تصویب کردند. در نتیجه این سیاست قراردادهائی که با خارجیان برای ورود مهارت و تکنولوژی و غیره بسته شده بود طوری نوشته شده بودند که مدیریت و مالکیت در دست هندیها باقی ماند، و باضافه، مشاورین و مهندسین خارجی در هند ملزم به تعلیم کارشناسان و اهالی محلی و تحویل دادن سیستمها به آنها بودند. این سیاست دورانیشانه باعث شد که تمام قشرهای درگیر مردم هند (اعم از تجار و کاسبکاران، سرمایه داران، کارشناسان، صنعتگران، مهندسین، پژوهشگران و دانشجویان، مدیران و مسئولین هندی) نه تنها تعلیمات و دانش وارداتی را یاد گرفته و کپی کنند، بلکه (مهمتر) امکان پژوهش، خودآموزی و ابداع سیستمهای جدید تولید و خود-مدیریت را نیز پیدا کردند. این امکانات و خود-مدیریتها باعث شد که دانش-عملی (تکنولوژی یا فناوری) مردم هند در همه موارد و صنایع بسیار بالا رفت، و همونطور که میدانید هندیها امروز (یعنی بعد از چند دهه برنامه ریزی برای رشد) یکی از سنگین وزنهای جهانی در صنعت و پژوهش علم و درعین حال کارافزائی داخلی برای مردم خود هستند.
ولی بقیه آن واردات مهارت و مشاوره به ایران بدلیل کمبود و نبودن خبرگیهای لازمه در داخل کشورمان بود. خبرگیهائی مثل دانش-عملی (فناوری) در کاهش صدمات حاصله از زلزله که سالیان سال بود که ما به آن احتیاج داشتیم ولی پرورانده نشده بود. در این جا است که مطلبی که بسیاری از خوانندگان در مورد "مسئولیت افراد و مسئولیت مرکزیت" مطرح کرده اند پیش میآید. البته که انتظارات ما در مورد لزوم برنامه ریزی و قبول مسئولیت و سازماندهی سراسری از طرف دولت درست است. ولی اگر مرکزیت و دولت در انجام سهم خود برای برنامه ریزی سراسری نتواند منابع انسانی و مهارتهای لازم را از داخل کشور و نیروهای محلی تهیه کند مجبور به وارد کردن آنها خواهد بود. به گفته دیگر، سوال این است که مرز بین مسئولیت شخصی و مسئولیت مرکزیت کجاست؟ آیا قبول کردن مسئولیت فردی چه مقدار از نیازهای جمعی را میتواند برآورده کند؟
اگر خبرگان ما -اساتید و دانشجویان، مهندسین و مدیران و دیگر علاقمندان و دلسوزان و روشنفکرانی که به اهمیت حل مشکل کاهش صدمات زلزله اعتقاد دارند، بجای انتخاب مسیری نو که آنها را به کسب خبرگیهای فردی در این زمینه و خود-مدیری و نهایتا در حل مسئله میرساند، بدلیل مشکلات موجود دست از تلاش بردارند، یا انتظارات خود را پائین آوردند، و یا به خرید وکپی کردن واردات رضایت دهند، این رها کردن مسئولیت فردیشان چه صدمه ای به رسیدن به اهداف جمعیمان میزند؟ آیا در اینجا مسئولیت فردی در مقابل مسئولیت مرکزی قرار دارد یا در کنار آن؟
جای خوشبختی اینجاست که در این مورد به نتیجه و حل مشکل نزدیک شدن شاید آسانتر از آنی باشد که در تصور اکثر افراد است. فکرش را بکنید که اگر در اقتصاد مدرن، که تولید علم و تولید اشتغال روی خطهای موازی با هم حرکت میکنند، باید برای یک شخص خبره یا حرفه ای آسان باشد که با پیداکردن راه حل برای مشکل کاهش صدمات زلزله در عین حال یک درآمد و شغل جالبی هم برای خود دست و پا کنند. مهم این است که طرز فکرمان را از "برنامه ریزی سراسری" به کاسبی و تولید درآمد محلی و شخصی (در مقابل عرضه خدمات به بازار تقاضا) تغییر بدهیم.
این یک حدس است بر اساس عکس بالا، ولی به احتمال زیاد شاید بیشتر از 80% از مناطق ایران در تهدید زلزله هستند؛ شاید 99% از ساختمانهایمان ضد زلزله نیستند و احتمالا همین درصد از جمعیتمان (اعم از حرفه ای و عمومی) آگاهیهای درست و بر اساس علم نوین در مورد زلزله و چگونگی کاهش صدمات آن را ندارند. آیا هر کاسب حرفه ای از آگاهی از این بازار تقاضای وسیع امیدوار و مهیج نمیشود؟ پس اگر گفته "برای تولید کار و درآمد، نیازی را مشخص کرده و آنرا برآورده کنید" را قبول داشته باشیم، در اینجا چه نیازیست که برای سالها آنجا نشسته و پیش بینیئی حرفه ای شما برای تولید درآمد و اشتغال منشعب از آن برای خود چیست؟ اجازه بدید که تکرار کنم:
برای تولید تولید کار، نیازی را مشخص کرده و آنرا برآورده کنید!"
برای تولید تولید کار، نیازی را مشخص کرده و آنرا برآورده کنید!"
دهها شرکت معماری، مهندسی، مشاوره و علمی آموزشی در غرب سالها برنامه میگذارند و نیازهای محلی خود و کشورهائی مثل ایران را (که خبرگان داخلیش را نپرورانده اند) مشخص میکنند - البته به این "بازاریابی" هم میگن، و با فروش پروژههای میلیون دلاریشان آن نیازها را برآورده میکنند.
پس سوال این است که آیا لازم است که منتظر بشیم که "برنامه ریزی مرکزیت و سراسری" تعیین کند که ما چه احتیاجاتی داریم و کی و چی و چگونه باید آنرا برآوریم؟ یا میتوانیم فرد فرد به خود اجازه بدهیم که نگاه تازه ای به مشکلات قدیمیمان بکنیم. نیازها و منابع شخصیمان را روی یک برنامه ریزی چند ساله بگذاریم و با کسب خبرگی لازم نیازهای عظیم بازار تقاضای محلی و داخلی خود را برآوریم. تصورش را بکنید که اگر فقط ده نفر (شرکت، تیم دانشجو و استاد، مهندس و مسئول اداری محلی، فرد علاقمند به آموزش، فرد علاقمند به پژوهش و غیره) در هر شهریا استانی که نزدیک به مراکز زلزله خیز است این تغییر فلسفه یا جهانبینی (انتقال تمرکز کنترل از دیگران به خود) را پیدا کنند، نه تنها ممکن است که در عرض پنج سال آینده مشکلات مربوط به کاهش صدمات زلزله توسط افراد و خبرگان داخلی و محلی خودمان حل شود، بلکه به احتمال زیاد آگاهی و توانائی و میل مرکزیت هم برای قاطی شدن در جریان پیشرفت بالا خواهد کرد.
حالا برای امتحان بیائید تا نگاهی به یک لیست کوچک از بعضی از مشکلات مربوط به مسئله کاهش صدمات زلزله، که یکی از خوانندگان کارشناس لطف کرده و متذکر شدند، باندازیم:
در مورد آئین نامه زلزله:
- در ايران آيين نامه زلزمه آمریکائیها را گرفتيم و کپی کردیم و مختصات محلی جائی در آن ندارد.
- در ایران كوركورانه و به زور مردم را مجبور به رعايت آن آئین نامه مي كنيم.
- نوع لرزش قائم که در ایران اتفاق افتاده و صدمات زیاد بار آورده، اصلا در این آيين نامه زلزله لحاظ نشده.
- آيين نامه هاي موجود از حداقل ايمني برخوردارند.
در بخش شهری:
- در بخش شهري، خانه های مهندسی ساز وجود دارد. ولی خانه سازهاي شخصی و حرفه اي عموما در پي كاهش هزينه ها به هر قيمتي هستند.
- مهندسین ناظر عمومن دستمزد کمی مي گيرند. این باعث میشود که آنها معمولا نظارتشان صوري باشد، به مسايل ایمنی و ضد زلزله بي توجه باشند و يا تطميع شوند.
در مورد بخش روستائی:
- روستاييان با ارزانترين مصالح خانه هايي میسازند كه از لحاظ مصرف انرژي در سطح مطلوبي هستند و آنها را از گرما و سرما حفظ میکند. ساخت خانه مهندسي ساز متاسفانه بومي سازي نشده و روستاييان در صورت روي آوردن به اين شيوه مجبور به مصرف انرژي زياد براي گرمايش و سرمايش خانه هايشان در محيط خشن طبيعت هستند. این یکی از دلایلی است که آنها از خانه های مهندسی ساز استقبال نمیکنند.
- روستائیان مسلمن احتیاج دارند که نزدیک به زمینهایشان زندگی کنند. ولی در بسیاری از موارد ساختمانهایشان روی گسل واقع شده است. راه حل عملی برای این مشکل باید پیدا کرد.
در دانشگاهها:
- دانشگاههاي ما عملا در پيشبرد علم (در نتیجه در تولید کار) منفعل هستند.
- از دانشگاه تا پيمانكار فرهنگ سمبليزايسيون رواج دارد.
بگذریم از اینکه مطمئنا دهها مشکل دیگر هم ممکن است که وجود داشته باشد. اگر نگاهی خریدارانه به این لیست بکنید، کدام یک از این مشکلات ایده ای را بسر شما میآورد؟ حرفه یا مشغولیت یا علاقه تان چیست؟ آیا دانشجو، استاد، مهندس، معمار، آموزگار، کارمند، خانه دار یا بدون کار هستید؟ فرقی نمیکند. شاید یکی از این مشکلات آن روحیه "آنتروپرونیور" و پیشقدم شدن در شروع کسب و کار، یا حتی همت بدنبال هدفی رفتن و مشکلی را حل کردن را در شما برمیانگیزد. این شور میتواند شروع حس یا حتی قبول مسئولیت باشد. شروع یک تلاش دو سه ساله برای بدست آوردن خبرگی و کار سخت و پیگیری و شبکه روابط بوجود آوردن برای پیدا کردن و جوابگوئی به بازار تقاضا، و ایجاد اشتغال و درآمد برای خود در محل یا استان خود.
یکی مشکلاتی که در لیست بالا میبینیم، مشکل "کورکورانه و به زور به مردم تحمیل کردن" است. توجه کنید که بسیاری از این نوع رفتار یا فلسفه رفتاری ناشی از ناآگاهی از داشتن گزینه های دیگری بغیر از آنهائی که میدانیم است، یا ناشی از نادانی که ما واقعا قادر بر این هستیم که گزینه های دیگری، بغیر از آنهائی که برای خانه و زندگی و بودجه مان مناسب نیست، ابداع کنیم. اگر در برآوردن نیازهای دیگران (مشتریان) حساسیت و احترام به مقطع توانائیها و نیازهای بخصوص مشتریان (فقیر یا غنی) داشته باشیم، اگر این اصل محوری بازاریابی مدرن و حرفه ای بودن را رعایت کنیم آن مشکل "... و بزور..." عمدتا از بین میرود. پس میتوانیم از این جملات اساسنامه یک شرکتهای بسیار موفق مهندسی محاسب ساختمانی، که یکی از تخصصاتشان طراحی ومهندسی ضد زلزله است، خیلی یاد بگیریم: "هدف ما همیشه این بوده است که صاحب ساختمان و تیم طراحی را کمک کنیم که توازن درست را بین کارکرد، زیبائی و قیمت پیدا کنند. ابداع کلید شناخته شده این کار است."
به امید ایرانیانی خبره و خود-مدیر.